Read سفر با حاج سیاح by احسان نوروزی Online

سفر با حاج سیاح

Thebes Academy Forums Sudaneseonline Forumsdaneseonline Parked Oct , We collected the majority of metadata history records for Forumsdaneseonline Forums Sudaneseonline has a poor description which rather negatively influences the efficiency of search engines index and hence worsens positions of the domain. pchemiq Free Christian Voice Free christian voice We collected the majority of metadata history records for Free christian voice Free Christian Voice has a poor description which rather negatively influences the efficiency of search engines index and hence worsens positions of the domain. Chabros Wholesale Distribution Wood And Veneer Supplier mtirehgol

...

Title : سفر با حاج سیاح
Author :
Rating :
ISBN : 9789643697976
Format Type : Paperback
Number of Pages : 159 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

سفر با حاج سیاح Reviews

  • Hanieh Noori
    2019-03-25 05:34

    بلیت نخریدنِ احسان نوروزی و بد تر از آن طرزِ بیان ش -انگار که کارِ افتخار آمیزی انجام داده و خوب تونسته با زرنگیِ هر چه تمام تر از پسِ حریف بر بیاد- اعصابِ آدمُ خط خطی می‌کنه. «قبل از هر چیز تاریخِ بلیتِ 24 ساعته ام را که با دست نوشته شده دست‌کاری می‌کنم تا امروز هم اعتبار داشته باشد. (عملاً سه روز از آن استفاده کرده ام.)»گاهی حتّا تا حدّی رو یِ اعصابِ من می‌رفت، که وقتی مسئولینِ موزه کارتِ خبرنگاریِ «قلّابی» شُ برایِ بازدیدِ مجّانی قبول نمی‌کردن، به شدّت دل م خنک می‌شد. :>بعضی رفتار ها ش هم -مثلن این که در جواب به دخترِ مصری که پرسیده بود در ایران سالن سینما هم وجود دارد؟، گفته بود نه. با این توجیه که «چرا باید سعی کنم کسی را که این قدر از قافله پرت است اصلاح کنم؟»- جدّن حرصِ منُ در می‌آورد .امّا از خوبی ها ش اگه بخوام بگم، باید اوّل به پاراگرافِ آخرِ هر قسمت، که راجه به اون شهر نوشته بود، اشاره کنم.و بعد نقلِ قول ها ش از سفر نامه یِ حاج سیّاح.و در نهایت این که سفر نامه ذاتن چیزِ جالبی ست.

  • Shaho Farivar
    2019-03-04 01:09

    از صداقتش خوشم اومد، از شیوه ی بازگو کردن سفرش و قلمش. مقدمش که فقط خودش ازش سر در میاره، ولی متن اصلیش شیرینه، توصیف یک پاراگرافی هر شهر در انتهای هر فصل هم قشنگه. ای کاش به جای اون مقدمه ی بی سروته زندگی نامه ی خودشو می نوشت.

  • sepehrdad
    2019-03-23 07:25

    بعضی نوشته ها هستند که به نظرم در حد چاپ شدن روی کاغد نیستند. خوب اند. حتی می شود گفت عالی اند. ولی در این حد نیستند که به خاطرشان درختی نابود شود و کتاب شوند حتما... "سفر با حاج سیاح" احسان نوروزی هم به نظرم ازین دست بود. مقدمه اش و شباهتی که بین کارش (ترجمه) و سفر کردن و توریست شدن در کشوری دیگر یافته بود قشنگ بود. خود روایتش هم خوب بود... ولی به نظرم در حد یک نوشته های یک سایت جذاب بیشتر نبود. سایت های ایرانی هایی که هیچ هایک می کنند (مثل مهزاد الیاسی و سایت سیزدهم و...) ازین کتاب جذاب تر هم روایت می شوند...زیاد هم سفر با حاج سیاح نبود... نمی توانست هم باشد. چون حاج سیاح خودش بی هدف و هر چه پیش آمد می گشت... احسان نوروزی هم زیاد پابند طریق حاج سیاح نبود. بیشتر نسل بیت و جک کرواک را دوست داشت به نظرم و این که روابطش با دخترها و زن ها را تو چشم مخاطبانش کند... بند آخر مربوط به هر شهر اروپایی هم توصیف هایی کاملا زنانه بود که برایم قابل درک نبود چرا اصرار دارد که همه ی شهرهای اروپا زن اند... حالا بعضی شان زن جوان خوشگل بعضی شان حامله بعضی شان پیر... درک نمی کردم چرا یک شهر باید جنسیت داشته باشد!قرار بود توی کتابفروشی شکسپیر و شرکا برای آن دختر خوشگل مجارستانی نشانه ای بگذارد تا بعدها دختر برود و نشانه را توی آن کتابفروشی کشف کند. نگفت چه نشانه ای برای دختر گذاشته. یادش رفت بگوید.

  • Mehdi
    2019-03-01 07:34

    بیشتر به یادداشت های روزانه ی چاپ شده در روزنامه شبیه بود تا کتاب؛ چون بیشتر حول خاصرات شخصی می چرخید اما برخی نکات جالبی داشت که خب از ویژگی های سفرنامه استدر مجموع کتاب ها و سفرنامه های بهتری هم از اروپا وجود دارد. فقط اگر دنبال یک کتاب جمع و جور و خودمانی برای روایت اروپگردی خواستید، می توانید سراغ این بروید

  • Gaurdin
    2019-03-19 02:17

    برای من که قصد دارم که به چندتا از این شهرها سر بزنم الهام بخش خوبی بود و باعث شد که بارسلون رو تو برنامه ام بگنجونم. هر چند نویسنده با اینکه بنظر لحظات خوبی رو اونجا داشته ولی زیاد به حس خودش نپرداخته شایدم بیشتر واسه اینکه جنبه شخصی تر پیدا میکنه. به هر حال لذت بردم، قلم هم خوب بود.

  • Settare
    2019-03-03 05:36

    من زیاد سفرنامه نخوانده‌ام . سفرنامه‌ی برادران امیدوار ٬ معروف ترین سفرنامه‌ای بوده که تاحالا خوانده‌ام . اتفاقا «سفر با حاج‌سیاح» سفرنامه جالبی بود . عقاید نویسنده ارزش خوندان دارند ٬ از همه‌ی عقایدش خوشم نیامد ٬ درست ٬‌ولی با نثری امروزی ٬ جالب و با کشش زیادی تجربه‌های سفرش را نوشته ٬‌مخلوط با عقاید و دیدگاه‌هایش درباره‌ی هرجایی که دیده ٬‌آدم‌ها ٬ رفتار ها ٬ و با نقل‌قول‌هایی گاه‌گاه از سفرنامه‌ی «حاج‌سیاح» که تقریبا صد و پنجاه سال قبل از احساس نوروزی همین مسیر را پیموده بوده . و به نظر من تمام این‌ها کتاب جذاب و خواندنی ساخته‌اند ٬‌در عین این که به قولی کتاب هیچ آش دهن‌سوزی نیست ٬ لذت‌بخش است و خواندنی و حتا مفید . (باز من به تناقض رسیدم ! )

  • Safura
    2019-03-13 03:14

    بعد از خواندن هاروارد مک دونالد با یک بدبینی و گاردی این کتاب را شروع کردم، اما حالا راضی‌ام. نویسنده با جزییات بیشتری به نسبت هاروارد ... خودش را ثبت کرده است. شیفته توصیف های نویسنده از شهرها شدم، آن جایی که انتهای هر فصل، تصورش از هر شهر را با یک شخصیت انسانی توضیح می‌دهد. توصیف هایش از آدم هایی که دیده و مکان‌ها هم لذتبخش است. البته غلظت افکار چپی‌اش دنیای من و نویسنده را از هم جدا می‌کند. راستی! اگر ناشر کتاب افق نبود و مثلا چشمه بود، این قدر بدون قیچی کاری و قلع و قمع شدن کتاب چاپ میشد؟

  • 乂
    2019-03-26 09:36

    سفر با حاج سیاح / احسان نوروزی / تهران: افق، چاپِ اول 1391 سفرنامه، خاطرات، سفرنامۀ ایرانی قرن 14، اروپادر یک جمله: چشم و دل «مسافر»، به جمال دوستان‌اش روشن است؛ و نگاه «توریست»، به روزنۀ حساب بانکی‌اش.غافل‌گیری جذاب: روشِ «میزبانی داوطلبانه» و حلول روح «حاج سیاح»، در کالبدِ قرن بیست‌ویکمی یک ایرانی.یکی از اساسی‌ترین دغدغه‌های نویسنده، سفر در اروپا با کم‌ترین هزینۀ ممکن است: حدود یکصد و پنجاه سال بعد از حاج سیاح به اروپا می‌رسم. سفری دو ماهه با کمتر از دو هزار یورو.حاج سیاح، پیش‌گام مورد علاقۀ او نیز با عبا و گیوه‌ای کهنه، سه قرص نان و هزار دینار وجه نقد که فقط کفاف رفتن تا تفلیس را می‌داد، سفری را آغاز کرد که هجده سال طول کشید. البته نمی‌دانم آیا حاج سیاح نیز برای تراز ماندن هزینه‌های سفر با دارایی‌اش، این‌همه دروغ گفته و از اموال عمومی دزدی کرده است یا نه؟ با تمام ترفندهای جناب نوروزی، برای پایین‌آوردن هزینه‌های سفر موافق نیستم. اما استفاده از «میزبانی داوطلبانه» برای آشنا شدن با این همه انسان و شهر و کشور مختلف را ذوق‌پرور و قابل تحسین می‌دانم. به هر حال، این «سیاح معاصر»، آن‌قدر شجاعت داشته است که به تقلب‌های هزینه‌شکن در رکوردگیری خود، اعتراف کند، حتی اگر افسوسی هم نداشته باشد. (view spoiler)[این سفرنامه به نیت گزارش به دوستانم نوشته شده است که بگویم کجا هستم و چه‌کار می‌کنم. و برای من که از طریق ترجمه امرار معاش می‌کنم، ترجمه و سفرنامه-نویسی گاه شباهت‌های نزدیکی دارند. ترجمۀ یک متنِ دل‌نشین، مانند سیاحتی لذت‌بخش است. [9] خروج از یک وضعیت، امکان می‌دهد به آن از بیرون نیز بنگری. و در مواجهه با مکان‌ها و آدم‌های جدید، وجود تفاوت‌ها به شناخت از خود نیز می‌افزاید. سفرنامه، فرمی از نوشتار است که به بازسازی انتقادی هویت‌مان کمک می‌کند. برای من، دست‌آورد سفر به اروپا، بیش از همه شناخت ایران و تهران بود. [11] من و حاج سیاح {محمد علی محلاتی 1304-1215} در اروپا و از طریق تاریخ، بار دیگر هم‌وطن شدیم. من با میانجی مکان‌هایی بیگانه، با او ارتباط برقرار کردم. و بوم‌گاه خود را از طریق زیست‌بوم‌هایی دیگر بیشتر شناختم. [15]حاج سیاح، در زمانه و سامانه‌ای می‌زیست که اگر از اهالی وطن او می‌پرسیدی: اهل کجایید؟ وطن‌تان کجا است؟، نهایتاً به قبیله، روستا یا شهر محل تولدشان اشاره می‌کردند. و اغلب نمی‌دانستند بیرون از روستا و شهرشان چه خبر است. پس حاج سیاح، فقط در بیرون از مرزهای ایران و نزد اهالی فرنگ است که یک ایرانی محسوب می‌شد. شخصی که از پرشیا آمده است. [18]این متن را می‌توان سفرنامه‌ای تطبیقی دانست. و برای نگارندۀ آن گزارشی به دوستان است. [19]وینحدود یکصد و پنجاه سال بعد از حاج سیاح به اروپا می‌رسم. سفری دو ماهه که زمان و مکان شروع آن تصادفی است. با کمتر از دو هزار یورو {هشت‌صد هزار تومان مزد ترجمۀ کتاب و دو میلیون وام} راهی سفر شدم. [21] کتابچۀ راهنمای سفر به اروپا، و سفرنامۀ حاج سیاح را در کوله‌ام گنجانده‌ام. کم‌هزینه‌شدن سفر از جمله اولویت‌هایم است اما در این رسالت، به گرد پای حاج سیاح هم نخواهم رسید. او با عبا و گیوه‌ای کهنه، سه قرص نان و هزار دینار وجه نقد که فقط کفاف رفتن تا تفلیس را می‌داد، سفری را آغاز کرد که هجده سال طول کشید. [22]در وین، وقتی از موزۀ آلبرتینا، بیرون آمدم متوجه شدم که حدود دو ساعت آن‌جا بوده‌ام بدون این‌که متوجۀ گذر زمان شده باشم. شاید اگر همین تابلوها را در ایران به نمایش می‌گذاشتند، به نمایشگاهی کسالت‌بار از هم‌جواری چند تابلوی بی‌ربط تبدیل می‌شد. این‌جا کار را به گونه‌ای مدیریت کرده بودند که به تجربه‌ای لذت‌بخش و به یادماندنی تبدیل شده بود، هم‌چون ادیسه‌ای دلالت‌مند. [28]در موزۀ لئوپولد، روبه‌روی یکی از تابلوها ایستاده بودم. ناگه دخترکی نحیف آمد و در میان بازدیدکنندگان عصا قورت‌داده، تخته-شاسی‌اش را گذاشت و روی زمین ولو شد. تابلوی عشق‌ورزی، اثر شیله، و قامت قوز کردۀ دخترکی سرخ‌موی که غرق طرح و یادداشت‌برداری بود. [31]در حیاط موزه، انبوهی از حجم‌های رنگی بود که مردم بر روی آنها دراز کشیده و مطالعه می‌کردند. من نیز نشسته بودم و نان و پنیر می‌خوردم. [32]در زمان حاج سیاح، چراغ‌های گازسوزی که خیابان‌های وین را روشن می‌کردند، و لوکوموتیوهایی که با نیروی بخار کار می‌کردند، شعبده‌هایی محسور کننده بودند. اکنون، بسیاری از آنها و مدرن‌تر از آن در شهرهای خودمان هم هست، آیا فاصله‌ها و عقب‌افتادگی‌های ما کم شده است؟ [34]بوداپستمیزبانم خانمی پنجاه ساله است. به پنج زبان تسلط دارد و شغل‌اش تدریس در دانشگاه و ترجمۀ کتاب‌های موسیقی است. از دانشگاه می‌آید و نیم‌ساعت وقت دارد و بعد باید خودش را به کنسرتی در جشنوارۀ پاییزی بوداپست برساند. [42] برای آشنایی با هم به کافه‌ای در همان حوالی و نوشیدن قهوه‌ای دعوتم می‌کند. می‌خواهد تکه‌هایی از سفرنامۀ حاج سیاح را به زبان فارسی برایش بخوانم تا تصوری از این زبان بیابد. می‌شنود و می‌گوید: چه گوش‌نواز!، و انبوهی سؤال دربارۀ ریشه‌های زبانی و تاریخی و دینی‌ام می‌پرسد. [43]منزل او پر از کتاب و بر دیوارهای‌اش عکس‌های بسیاری نصب شده است. [45]دو فرزند دارد که در آمستردام مشغول تحصیل هستند. اکنون من در اتاق یکی از آنها می‌خوابم. همسرش سال‌ها قبل مرده و او به تنهایی کودکان‌اش را بزرگ کرده است. [50]صبح که بیرون می‌رود کنار ورودی منزل‌اش یک بطری می‌گذارد. توضیح می‌دهد: شراب ارزان قیمت برای بی‌خانمان‌ها است. عجب! بسیاری از ما ترجیح می‌دهیم که اطمینان حاصل کنیم کمک‌های‌مان صرف کارهایی بشود که خودمان صلاح می‌دانیم و نه لذات دل‌خواه فقرا؛ اما این زن آدم دیگری است. [50] حاج سیاح از رونق محلۀ یهودی‌ها در بوداپست نوشته است. اکنون آن رونق وجود ندارد. به ردیف کفش‌هایی که کنار رود دانوب ساخته‌اند می‌نگرم. یادبود کشتارهایی که در آنها به یهودی‌ها اجازه می‌دادند پیش از تیرباران شدن کفش‌های‌شان را درآورند. مدتی آن‌جا می‌نشینم و و ترجیح می‌دهم سکوت کنم. [51]از طریق سایت جستجوی میزبان، ایمیلی دریافت می‌کنم. دختری مجار است که به تازگی کار پایان‌نامه‌اش تمام شده و برای همراهی و راهنمایی من اعلام آمادگی کرده است. می‌توانیم ساعاتی را در شهر بگردیم. [54]موقعی که احتمالاً برای ابد، یکدیگر را ترک کردیم، مطلبی را به زبان مجاری در دفترچه‌ام نوشت: حالا می‌دانم که چرا ناگهان خواستم ببینمت. [59]براتیسلاوادختری جواب داده می‌تواند پذیرایم شود. نشانی‌اش را از اطلاعات یک هتل چهارستاره می‌پرسم. محترمانه نقشۀ مسیر را از گوگل پرینت می‌کنند و همراه با برنامۀ کاری ترامواها به دستم می‌دهند. برایشان مهم نبود که جزو مشتری‌های‌شان نیستم. [63]میزبانم جا می‌خورد زیرا انتظار نداشته که به این زودی‌ها برسم. بسیار میهمان‌نواز است. کاناپۀ اتاق‌اش را در اختیارم می‌گذارد. سؤال و جواب‌های‌مان حدود یک ربع طول می‌کشد و بعد هر کدام مشغول کارهای‌مان می‌شویم. [63]پراگمیزبانم پسری قد بلند و تنومند است. هنوز دقیقه‌ای از دیدارمان نگذشته است که شروع می‌کنیم به تبادل تجربیات سفر به هندوستان. من مثل توریستی ابله، با هواپیما رفته بودم و او با خودروهای گذری، خودش را از پراگ به هند رسانده بود. از ترکیه، ایران و پاکستان. همین مسیر را دوبار دیگر هم با موتور رفته بود. [71]می‌خواهد کشتی کوچکی بخرد و چند سال دریاها را بگردد. بعد قلعه‌ای را بخرد و آن‌را برای گردشگران بازسازی کند. با وجود هم-سن بودن، سقف بلندپروازی‌های‌مان بسیار متفاوت است. از علاقه‌ام به قطار که خبردار می‌شود، مجموعۀ قطارهای اسباب‌بازی‌اش را نشانم می‌دهد. دربارۀ تاریخچۀ راه‌آهن در چک و اورپا حرف می‌زنیم. [73-72]به موزۀ لوبکویتز، می‌روم. متعلق به یکی از خانواده‌های سلطنتی است. کلکسیونی از قرن هفدهم تا اوایل سدۀ نوزدهم دارد. سفنونی پنجم بتهوون و دست‌نوشته‌هایش را می‌بینم که به پدربزرگ صاحب کنونی موزه اهدا شده است. زیرا مقرری برای بتهون در نظر گرفته بود. به تفاوت‌های اشراف اروپایی و ایرانی می‌اندیشم. حامیان بتهون و قلچماق‌های دهاتی. چرا نوادگان اروپایی ایشان، مایملک‌شان را موزه می‌کنند و ما ترجیح می‌دهیم آپارتمانی در کانادا و لاس‌وگاس بخریم؟ [74] در میان دوستان میزبانم، زوجی هستند که همراه با بچۀ چهارساله‌شان، سفری دوساله به شرق داشته‌اند، از جمله هند و ایران، و چرخی هم در آفریقا زده‌اند. [75] از کافه و شب‌نشینی‌های‌مان باز می‌گردیم. اتوبوس شلوغ است و جا ندارد، انگار نه انگار ساعت پنج صبح است. [79]به یک جشن تولد برده می‌شوم. پسری که سال‌روز تولد او است می‌گوید شب قبل از زلزلۀ بم آن‌جا بوده است. ابتدا می‌خواسته باز هم بماند تا ارک بم را هم ببیند. اما با خود فکر می‌کند مجموعه‌ای که این همه سال آن‌جا مانده است باز هم باقی خواهد ماند تا هنگام بازگشت به دیدار آن برود. [80]البته گذر حاج سیاح، هیچ‌وقت به پراگ نیافتاد. [83]برلینبرلین، شهری است که چند سالی پیش از ورود حاج سیاح، کارل مارکس در آن‌جا مشغول درس خواندن بود. میزبان‌ام پسری آلمانی است که شش ماه قبل در استانبول، با او آشنا شدم. کتابی در دست‌اش دیدم و گفت‌وگو دربارۀ آن موجب دوستی‌مان شد. وقتی دوباره هم‌دیگر را می‌بینیم، انگار همین هفتۀ پیش بوده است. [84]مست و آروغ‌زنان، از بحث دربارۀ مکتب فرانکفورت و احزاب چپ آلمان، به موضوع زنان می‌رسیم. هر دو معتقدیم بهتر است زیبایی زنانه، با عیبی کوچک و غیرمعمول، مختل شود. [89]به این فکر می‌کنم که حاج سیاح، در مواجهه با نسوان فرنگی، چگونه «رفتار» می‌کرده است. «توصیف» او از ایشان، گرفتار مبالغه در ستایش یا تکفیر نیست. [94]می‌پرسم: باز هم باید بلیط بخرم یا چون روز تعطیل است کاری ندارند و می‌توان قسر در رفت؟ با طعنه می‌گویند: بهتر است بخری. می‌گویم: با پول امثال من است که راه‌آهن سه میلیارد یورویی می‌سازید برلین مانند زنی دمدمی‌مزاج و حامله است که به کودک متولد نشده‌اش دل‌خوش است. [101]آمسترداماتوبوس اینترنت نداشت و نمی‌دانم میزبانی دارم یا نه. [103]فعلاً به مسافرخانه‌ای می‌روم. [105]هلندی‌ها با هر چه که بتوان از آن پولی به دست آورد، مشکلی ندارند، حتی اگر روسپی‌گری یا فروش حشیش باشد.چون اجازه ندادند مجانی از موزۀ ونگوگ دیدن کنم، بقیۀ موزه‌های آمستردام را هم تحریم کردم. [106]آمستردام، صبح‌ها سر وقت بیدار شده و مغازه‌اش را لبخند بر لب می‌گشاید. و شب‌ها درآمد را شمرده و خود را به قمارخانۀ سر راه می‌رساند. [110]پاریساز دخترک اهل بوداپست، ایمیلی رسیده است. او بیشتر سال را در پاریس زندگی می‌کند. مایل است در این‌جا برای او نشانه‌ای بگذارم تا آن‌را پیدا کند. در گوشه کنار کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکاء، برایش یادداشتی خواهم گذاشت. قبلاً دربارۀ این کتاب‌فروشی با هم حرف زده بودیم. [112]یک سیاه‌پوست، جلوی کلیسای مونمارت، ترانه‌های روز آمریکایی می‌خواند. توریست‌های بسیاری نشسته‌اند و گوش می‌دهند. انبوه دست‌فروشان هم ایفل‌های کوچک‌شان را عرضه می‌کنند. این تصویری تکرارشونده در مکان‌های توریستی پاریس است. دلم غنج می‌زند که پوستر یا کارت‌پستالی از عشترکده‌های مونمارت بخرم. به خود نهیب می‌زنم که ولخرجی نکنم. [114]در اطراف برج ایفل، غوغا است. خلایق از ملت‌های گوناگون، حضور دارند. و لبخند بر لب، خوشحالی خود را از بودن در آن‌جا به رخ یکدیگر می‌کشند. اعلام رستگاری بابت حضور در یکی از اعیانی‌ترین نمادهای توریستی جهان. من اما به دنبال یافتن کتاب‌فروشی «شکسپیر و شرکاء» هستم. [116]اکنون باید صاحب کتاب‌فروشی، حدود هشتاد و اندی سال سن داشته باشد. اولین سخنم با صندوق‌دار این است: آیا «پیرمرد»، هنوز زنده است؟ او یک آمریکایی چپ‌گرا بوده که با ارثیۀ خانوادگی‌اش این کتاب‌فروشی انگلیسی زبان را در پاریس راه می‌اندازد. شعار کتابفروشی این است: با غریبه‌ها نامهربانی نکنید، شاید فرشته‌ای در لباس مبدل باشندبه نویسنده‌های تازه‌کار اجازه می‌داده مجانی در آن‌جا زندگی کنند. شرط پذیرش این بوده که شرح‌حال کوتاهی از خود بنویسند و در برخی امور جاری کتاب‌فروشی هم کمکی بکنند. بعد می‌توانستند در این فضای تو در توی پر از کتاب و هیجان، جایی برای خودشان مهیا کنند و زندگی کنند. ماشین‌تحریر فروشگاه نیز در اختیارشان بوده است. شرحی که برای نحوۀ استفاده از آن نوشته‌اند این است: وسیلۀ بازی نیست، اگر می‌خواهید مطلبی بنویسید، از آن استفاده کنید. پیانویی در کتاب‌فروشی قرار داده‌اند که هر کس بخواهد می‌تواند با آن بنوازد. پر از کتاب‌های دست-دوم و نسخه‌های قدیمی از آثار مشهور است. رسم است که نویسندگان و عشاق کتاب در آن‌جا ملاقات می‌کنندو آثارشان را می‌خوانند. تخت خوابی دارد که نویسندۀ کتاب شکسپیر و شرکاء نیز بر آن خوابیده است. آشنایی‌ام با این‌جا از طریق همین کتاب بود. [120]بارسلونمیزبانم، دختری ایتالیایی است که در گوگل کار می‌کند. [127]بارسلون، قلدر و پرخاشگر است. فقط او را تماشا کنید و بگذارید جست‌وخیز کند. چه بسا دست‌آموز شما شود. [133]رماز همان ابتدا متوجۀ حضور فراگیر راهبه‌ها می‌شوی. [135]خواهرم خابگاه‌اش را نشانم می‌دهد و به دوستانش معرفی‌ام می‌کند. به افتخار من، یخچال‌اش پر از خوراکی است. برایم بلیت هفتگی مترو خریده است. [136]چند روز اول، نحوۀ حرف زدن ایتالیایی‌ها متعجبم می‌کند. واقعاً در زندگی واقعی هم با تکان فراوان سر و دست حرف می‌زنند. [137]رم، صورتی گلگون دارد. حامی بچه‌های قدونیم‌قد خود است و گاهی نیز دمپایی نثارشان می‌کند. [150]توسکانیاز سفر با قطار به وجد آمده‌ام. خوش داشتم، دوستانی سوزن‌بان، ملوان و منجم نیز می‌داشتم. باران می‌بارد و اطراف را مه گرفته است. [151]توریست، تا به مقصد می‌رسد، به فکر بازگشت است اما مسافر، شاید هیچ‌گاه باز نگردد. دلم برای ایران و اتاق و کتاب‌ها و خانواده و دوستانم تنگ شده است. اکنون، من نیز یک توریست‌ام. بعدالتحریر: این سفر پنجاه و اندی روزه برایم ارزان‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم هزینه داشت. می‌شد کم‌خرج‌تر از این هم سفر کرد اما نه با این وسعت. این سفر بدون کمک آن همه انسان‌های نازنین، ممکن نبود، باشد که کسی نیز آنها را یاری کند. [159] (hide spoiler)]

  • Ali
    2019-02-27 03:17

    اینکه نویسنده تجربه‌ش را با نثری بدون خود سانسوری نوشته و ایده کتاب جالب بود. شخصیت خاج سیاح با این کتاب برایم جالب‌تر شد و از اینکه بالاخره متنی کمتر سانسور شده خواندم سر ذوق آمدم. سفرنامه‌ای متفاوت با دیگر معاصران امروز.نویسنده جاه‌هایی با اینکه اروپایی‌ها نژادپرستانه حرف می‌زنند یا برخورد می‌کنند مخالف است اما خود نگاهی ناخوشایند با افریقایی و خاورمیانه‌ای تبارها دارد.

  • Maryam Sabbaghi
    2019-02-27 09:17

    خب خوب بود به‌نظرم. ولی چیزِ خیلی خاصی نداشت. یه سفرنامه بود دیگه. :-؟یه جاهایی‌ش بیش‌ازحد شعاری/افتضاح می‌شد. خیلی خوب داشت می‌رفت جلو و اینا، بعد وسط‌ش انگار یکی از ناکجاآباد می‌اومد پارازیت می‌نداخت با شعاردادن‌‌ش. کلا این‌طوری بودم که باشه فمیدیم تو خیلی فرهیخته‌ای و تو خوبی و ماها عن‌ایم و همه‌ی آدم‌ـای دنیا به‌جز باید در ملا عام شلاق زده بشن. خفه شو توروخدا. :\ مثلا اون‌جایی که می‌گفت دخترک گیج‌و‌گول و فولان. [صفحه چهل‌وهشت/نه] یا اون‌جاهایی که حالت کتاب درسی می‌گرفت و نوروزی هی آن اند آن حرف می‌زد.یکی از چیزایی که خیلی بدم اومد ازش به‌غیر از قضیه شعاری بودن‌ش، این بود که بعضی جاها انگار نوروزی یه‌مقدار بی‌فرهنگ رفتار می‌کرد. مثلا اون‌جاهایی که بلیت نمی‌داد یا عکس توریست‌ها رو خراب می‌کرد با واسّادن توی کادر با یادگاری نوشتن با ماژیک. نمی‌گم که من خیلی آدم خوبی ـم و هیچ‌وقت هم‌چین کاری انجام نمی‌دم [خیلی هم انجام می‌دم اتفاقا.] ولی نمی‌آم توی یه کشور دیگه که مردم منُ نماینده مملکت‌م می‌دونن هم‌چین کارایی بکنم و بعد با افتخار توی کتاب‌م بنویسم‌شون که یاها! دیدید من چه‌قدر خفن و بداَس ـم؟ :\نمی‌دونم، شاید مثلا می‌خواسته اون شعاری بودن ـا رو جبران کنه و بگه من‌م خاکی‌م و فولان، ولی هر چی بوده موفق نشده.صفحه‌ی هفتادوشش و توضیحات‌ش درمورد تهران رو دوست‌ داشتم. کلا از برلین به بعد خیلی بهتر می‌شد و کم‌تر شعار می‌داد. اون قسمت که می‌گفت فکر کن حاج سیّاح کنار رود نشسته‌بوده و مشغول تورق کتاب هم خوب بود.

  • کتابخانه ي ما
    2019-03-14 05:33

    پاریس بلد است چه طور خریداران ناز و عشوه هایش را حفظ کند,این ها همانقدر برایش طبیعی اند که خواندن اشعار بودلر در اتوبوس بازگشت به محله ی حومه ی پاریس و اتاقک اجاره ای اش.اما به خانه که می رسد دیگر هیچ راه دسترسی ای به او نیست,تلفنش مدت ها پیش قطع شده ,ایمیلش را هفته ی قبل چک کرده و نامه ای جز قبض برایش نمی آید.دل خوشی اش عکاسی از خودش است.هر روز بعد از پایان کار شبانگاهی به اتاقش که می رسد قبل از هر چیز می رود جلو آیینه و از خودش عکس میگیرد,بدون هیچ هدفی.راز بزرگ زندگی اش این است,نه برای مشتری ها و نه برای همکاران و نه برای یکی دو دوستی که از دبیرستان برایش باقی مانده اند,برای هیچ کدامشان از این راز نگفته است.سفر با حاج سیاح/احسان نوروزی

  • AmirPaknejad Asl
    2019-03-12 08:21

    سلام - به نظر من کتاب نوشتاری روان و قلمی غالبا جذاب دارد. باز تاکید می کنم از نظر من خواننده نوشتار آقای نوروزی در قسمت هایی که قصد وارسی نگاه و زندگی مردمان از بعد سیاسی و طیف فکری چپ و یا راست افراطی نتوانسته مانند سایر بخش ها جذاب باشد. و تشبیه و توصیف انتهای هر بخش که مربوط به هر شهر می باشد می توان ذاتا مختص دید ایشان دانست و از نظر خیلی دیگر خواننده ها بی ربط به آن شهر دانست. اما باید گفت در این قحطی کتاب در باب سفرنامه نوشتار ایشان را می توان راهگشای خیل زیادی از مسافران و مشتاقان سفر به اروپا دانست

  • Ghazaal Bakhtazad
    2019-03-09 06:10

    بعد از دو فصل تنها دلیلم برای ادامه دادن به خوندن کتاب، برگشتن به حال و هوای شهرها بود و یادآور روزهای خودم.کتاب سفرنامه نیست. همونطوری که تو مقدمه نوشته شده انگار نامه و شرح‌حال‌نامه ایه به دوستان نویسنده که باخبر باشن از وضعیتش و افکارش.برای من از یه جا به بعد جز فرصتی برای از خود و درون خود و افکار خود گفتن چیزی به نظر نرسید. داستان ها و افکار روی هوا رها شده ی بدون جمع بندی، پایان های ناگهانی و تلاش برای وصف شاعرانه و خلاقانه ی شهر ها که آگاهانه از روشون میپریدم.و اگر واقعا از خانواده ، نزدیکان یا دوستان یا کنجکاوان به زندگی نویسنده بودم قطعا بیشتر استقبال میکردم از خوندن این کتاب.

  • ZaRi
    2019-03-27 05:33

    برلین زنی حامله است، دمدمی مزاجی و حساسیت هایش هم از همین می آید. سر کار مطیع و فرمانبردار است. خیلی وقت است در میهمانی های دوستانش شرکت نمی کند، چون این حاملگی همه چیز را تحت الشعاع قرار داده است. مهمترین مساله اش شده است و گور پدر همه شان، من بچه ام را دارم. برای کودک زاده نشده موسیقی می گذاری و داستان می خواند. گاهی پیش می آید که ناگهان در مترو می زند زیر گریه، یا به یک باره به خودش می آید و می بیند که در خانه راه می رود و بلند بلند به زمین و زمان فحش می دهد.

  • Navid Lambert-Shirzad
    2019-03-04 06:15

    نویسنده شانس این را داشته است که در طول سفرش با آدمهای جالبی دمخور شود. شرح ما وقع به اختصار و گیرا نوشته شده است. غلطهای متعدد دستوری و نگارشی از لذت خواندن این کتاب کم کرد.